محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1633
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كه با مقدمه سپاه در اعوص بود . براى اين گفتگو احضار كرده بود . عمر بن عبد العزيز گويد : وقتى عمر از كشته شدن ابى عبيد بن مسعود و اتفاق مردم پارسى بر يكى از خاندان خسرو خبر يافت ، مهاجران و انصار را خبر كرد و برون شد تا به صرار رسيد ، طلحة بن عبيد الله را پيش فرستاد كه تا اعوص برفت ، پهلوى راست سپاه را به عبد الرحمان بن عوف داد و پهلوى چپ را به زبير بن عوام داد ، على رضى الله عنه را در مدينه جانشين كرد ، پس با مردم مشورت كرد و همه گفتند سوى ديار پارسيان رود ، در اين باب مشورت نكرده بود تا به صرار رسيد و طلحه باز گشت و عمر با صاحبان راى مشورت كرد ، طلحه هماهنگ راى مردم بود ، اما عبد الرحمان از جمله كسانى بود كه او را از رفتن منع كرد . عبد الرحمان گويد : بعد از پيمبر پدر و مادرم را فداى كس نكرده بودم ، به عمر گفتم : « پدر و مادرم فدايت ، اين تقصير بر من افكن و بمان و سپاهى بفرست كه قضاى خدا را در بارهء سپاههاى خويش ديده اى ، اگر سپاهت هزيمت شود چون هزيمت تو نباشد كه اگر كشته شوى يا هزيمت شوى بيم دارم كه مسلمانان هرگز تكبير نگويند و شهادت لا إله الا الله بر زبان نيارند . » در اين اثنا كه عمر در انديشه فرستادن يكى بود و در بارهء آن مشورت مىكرد نامه سعد بيامد ، وى در نجد عامل زكات بود ، عمر مىگفت : « يكى را به من نشان دهيد ؟ » عبد الرحمان بن عوف گفت : « يكى را پيدا كردى . » گفت : « كيست ؟ » گفت : « شير پنجه افكن ، سعد بن مالك . » و صاحبان راى وى را تأييد كردند . زفره گويد : مثنى به عمر نامه نوشت كه پارسيان در بارهء يزدگرد همسخن شدهاند و سپاهها فرستادهاند و اهل ذمه شوريدهاند . عمر به دو نوشت سوى صحرا برو